تو فک کن ....
ازت بی خبرم ... تلخه ... تلخه همه چیـــــــــــــــــــــــــــــــــ ... نجاتم بده !
تو فک کن ....
ازت بی خبرم ... تلخه ... تلخه همه چیـــــــــــــــــــــــــــــــــ ... نجاتم بده !
حماقت یعنی اینکه این دو روز زندگی غم داشته باشی ...
آره خب ... من همیشه اعتراف کردم احمقی بیش نیستم .... . . .
یه چیزی تو وجودم داره وول میخوره ! یه انرژی تخلیه نشده ! دلم میخواد دراز نشست برم ! بدوم !
داد بزنم .نمیدونم ! بی تابم ... کله خرم اصلا حالم خوش نی ....
الان که فکر میکنم میبینم بزرگترین اشتباه زندگیمو کردم عزیزم.خیلی اـشتباه کردم .
من دارم کــــــــــــــــــــــــ م میارم نمیــــــــــــــــــــــــــ تونم .مهـــــــــــــــــــــــــــــــد ....
midooni ? hanoo yek rooz nagzashte delam tang shode... man ba in deltangia chikar konam
hoom? daste khodam nis ... too in jameait e do ro baram .... yeksare chesham bayad khis bashe ...amishe delam k az doro bar migerref faghat age b to migoftam aroom mishodam vali hala... hich ghami o nemibinam joz unke to dg nisti ..
meh...? :( kheili ... kheili talkhe zendegi ... ya shoore me3e ashkaye man ... behet goftam hata age mordam javabamo nade ... doroogh goftam ,,, joz to too in 2nya hishki baram mohem nabood ....
dg naye gerye nadaram ....
نه این که فک کنی این گذشت زمان برای من بهتره ... نه این که فک کنی همه چی آروم میشه ومن فراموشت میکنم.... نه این که فک کنی نبودنت باعث میشه حالم خوب شه و به نفعم بوده ....نه ... زمان میگذره و فقط من ... دیوونه تر میشم و تو ... بیشتر یادت میره یکی چشاش بارونیه ... .
اولین باریه که دلم میخواد دلش بسوزه ... دلش بسوزه وبهم زنگ بزنه .... این آرزوم شده !!
(دیگه هیچ حسی ب هیچی ندارم.دلم ب بودنش خوش بود.آروم بودم.شاید گوه خوردم ! )
باید قبول کنی ک اون دیگه نیس...
( نمیتونم خدایا داره دنیا رو سرم خراب میشه . 7 ساعت از زمانی ک ازش خداحافظی کردم گذاشت ومن 7ساعت توی تخت گریه کردم ... نه ناهارخوردم نه شام واحساس میکنم زندگیم مختل شد! تف به من که اینقدر ضعیفه شدم ! ...)
قرچ قرچ قرچ ... خب چیه ؟ چته؟ چرا اینجوری نیگام میکنی؟ دارم میوه میخورم ....
قرچ قرچ قرچ ... میدونی؟ دیگه هیچ چیز و هیچ کسی برام اهمیت نداره.
جدی میگم.چرا اینجوری نیگا میکنی خب؟ فک کردی دارم دروغ میگم...؟
نه ... نه ... باید زندگیمو بچرخونم نذارم لنگ شه یعنی اینکه خوب غذا بخورم.مراقب باشم سرما نخورم . روزی ۸ لیوان آب بخورم . چای نخورم چون واسه کم خونی بده .فرص آهن بخورم و خلاصه اینکه بذارم اگه قراره بمیرم مرگم طبیعی باشه . میدونی ؟من هر روز که از خونه میرم بیرون ۵۰ درصد احتمال میدم که دیگه برنگردم چون هر دفعه تا پای تصادف میرم و هربار نوک دماغم یک باد ملایم و حس میکنه وقتی از یک میلیمتریش ماشین یا اتوبوسی رد میشه ... من واقعا آدم خوش شانسی هستم که هر روز میرم بیرون وهنوز زنده ام.
به هیچ چیز دیگه ای فک نمی کنم مثلا به یه آدم که خیلی برام مـــهمـــــ ــه ! چون اصن نباید مهم باشه . نباید باشه ..! جز پول دیگه هیچی برام ارزش نداره اونم چون اگه نباشه نمیشه سر کرد ...راس میگم... چرا باور نمیکنی ... (زل می زنم به چشم هایت)
دارم راستشو میگم... قرچ قرچ قرچ ... قرچ قرچ قرچ ...
(می خندد - گریه می کند - می خندد -گریه می کند-می خندد...)
اما من هنوز عاشق بزرگترین احمقانه ی زندگیم هستم .... دوسش دارم ... پس خوبه خوبم ...
پالتوی قهوه ای سر جالباسی و که میبینم دلم چقد میگیره ...بوی تو رو میده ؟!
(این روزا تنهایی بیخ گلومو گرفته .... داره خفم میکنه ...
هیچ جای دنیا رو با آغــــــــــــوشش عوضـــــــ نمی کــــ ــردم ...
فردا برای من یک روز خیلی خاصه . که دوسش دارم با اینکه نمیدونم چه رنگیه .آخه فردا کسی رو میبینم که از بین این همه آدم تونست برای من عزیز باشه... آدم هایی با دست ها و چشم های مختلف ... با کفش های کوچک وبزرگ- نو و کهنه و رنگی و... قدم های تند و آهسته ... و اندوه ها ولبخندهاشون ... حتی اونایی که با نگاهشون باهام حرف ها داشتند ونمیخواستم ببینم ... تمام زنان خسته از انتظار ایستگاه که توی اتوبوس بهشون نگاه میکردم ودغدغه هاشون و میدیدم ... تمام انسان هایی که گاهی باهم یک جا منتظر چیزی بودیم مثلا ورود دکتر .حتی کسی که ازش آدرس پرسیدم...! کسایی که باهاشون قدم زدم بار ها ... زیربارون ... بی چتر.با چتر ... ! گاهی دستم و گرفتن اما من گرمای جیبم و ترجیح میدادم.... و آدم های جدیدی که هربار توی قطار باهاشون آشنا شدم قبل ازاینکه هر دو مون با یک خداحافظی ویک چمدون سنگین از هم جدا بشیم وخیلی زود لا یه لای جمعیت راه آهن محو بشیم....
من:هان ؟
کودک درونم: دقت کردی جدیدا شبیه گاگولا چیز پیز می نویسی ؟
من: نه . واقعا ؟
کودک درونم:آره . خل شدی .... اما از دیروز تا خالا خیلی شاد و خوب بودیا ! تا حالا انقد شاد ندیده بودمت!
من: چون یکسره بستنی وشکلات خوردم که تو خیلی دوس داری و هی آهنگ گوش کردم خوب بودم ؟!
کودک درونم: نه دیونه ... وقتی تو خوبی منم خوبم... تو خوبی چون عزیزت خوبه . هوام خوبه! جدی میگم.
اصن دقت کردی هر وقت تو خوبی و هر وقت عزیزت خوبه هوام خوبه ؟!ا... ممم ... ینی... ببیـــن ..
یعنی این و میخوام بهت بگم که از وختی کسی که دوسش داری برگشته یه آدم دیگه شدی- گرفتی؟
من: نه .راس میگیااا .اصن دقت نکرده بودم . دو روزه خیلی خوبم . هفته ی پش استاد بهم گفت :
خوب باش . امروز من ودید وگفت خوبی ؟ بلند گفتم خیلی خوبــــ ــم ...
کودک درونم: دانشگاه داره بهت خوش میگذره وسخت دوست داشتنی درگیر تئاترواجرا شدی تبریک میگم
من-قربونت برم .آره .دو روزه که هیچ دغدغه ای ندارم ....همه ی دغدغم اونی بود که نبود وحالا هستــــــ ....
کودک درونم : واسه همینه که وقتی ازدانشگاه برمیگردی از روی جدول راه میری و شاخه ی درختای بالای
سرتو میکشی و با خودت حرف میزنی و می پری و خلاصه چت میزنی ؟؟؟؟
من:آره . من خوبم . اون خوبه . هوام حرف نداره ... با یه بستنی شـــ ــکلاتی چطوری ... ؟
....
بعدازمدت ها که اتفاقی به این وب سر زدم دیدم یه بخشی از گذشتمو اینجا جا گذاشتم ...
از این به بعد دوباره اینجا می نویسم ... و این وبلاگ جزئی از زندگی من خواهد بود تا زمانی که هستم.
دو روز پیش۲۱ آذر بود . تولد احمدشاملو . و خوشحالم که این عکس و خودم انداختم ....
ازصبح سر مزار شاملو بودیم تا غروب و بعد از اون میهمان خانه ی آیدا ...
و خواب من تعبیرشد.خواب دیده بودم خونه ی آیدا هستم .
و قاب عکسی از دست شاملو یادگار گرفتم که دو روز پیش این قاب عکس پشت سر من بود ....
بذار تو دنیای خودم غرق باشم .. . تو دنیای فیلمایی که میبینم وباهاشون زندگی میکنم . بذار محو یک موسیقی بشم وهیچی نفهمم ... یا وقتی تئاتر شروع میشه وبرقا خاموش میشه دوباره متولد شم ...بذار گاهی باخوردن یه بستنی اونقدر محو بشم که همه چی یادم بره ... بذار دیونگی کنم و هیچ وخ بزرگ نشم
بذارهمین خری که هستم بمونم -نفهم بمونم...من از بزرگ شدنم به جز بستن بند کفشم هیچی یاد نگرفتم ... بذار چشامو ببندم و هیچ جای این دنیای کثیف و نبینم ... کانال و عوض کن ... وقتی اخبار میگه یه میله ی فلزی رو تو سر یه دختر۲۷ ساله فرو کردن و ایران هواپیمای جاسوسی آمریکا رو شناسایی کرد وهرکی هر گوهی خورد و... هر کی هر جای دنیا هر غمی داره و هرکی هر جا گرسنه س و هر جا سیل یا زلزله میاد دیگه دلی ندارم که همه جا پربکشه و هی بسوزه . گور بابای هرچی جهنمه که دور وبرمون داره میسوزه و شاید دیر یا زود ما هم گر بگیریم ... !
بذار فقط یه بار از ته دل بخندم ... من با چیزای خیلی خیلی کوچیک میتونم خوشحال باشم چیزایی که نمیتونی تصورشو کنی ... من گاهی با خیال کوچک تو ۷۰ سال زندگی میکنم ...

۱-دست هایم راپس نمیداد - مادربزرگ
دیشب- ازگورستان
تاخواب من-پیاده آمده بود
خاطرات وحشی
خاطرات ولگرد
روحت راگازمی گیرد
دستم ازشعرکوتاه می شود امشب.....
----------------------------
۲-جوراب سیاه روی سرت کشیدی و
روزهای خوبم را بردی...
پشت سرت آب ریختم...
خورشیدبیهوده می سوزد
بیشترین ارتفاع شهر
تابوت مردمانی ست که روی دست می رود
باید هر روزتاناکجابدوم! هر روزخیابان راپس بزنند-
پاهایم که وحشی می شوند
تنها - صورت من رامی سوزاند
خورشیدی که بایدبه جیره اش بست
افسارمن - جامانده است
دردستان مرده ات ...
هوااااااا سررررررررد... يه كت مخمل سورمه اي پوشيدمو ... دارم فكر مي كنم چقدرشبيه هيچي شدمابرا بساطشونو ريختون روآسمونو... من بيزارم.ازاين سفري كه اومدموبايدبرم... گاهي فك مي كنم برم پي تئاترو زندگي رو زندگي كنم...يه حس لعنتي بهم ميگه:ديونه! تو هم مثه بابابزرگومادربزرگت ميري زيرخاك...خيلي اتفاقي...تويه روزآفتابي... به اين فك كن كه چرا بوجوداومدي...؟
خورشيدي كه نطفه ام را درسايه اش بست....
اگه قرار باشه منم مثه همسن وسال هام فقط توكفه كنكور و موبايلمو اس ام اساي عاشقونه باشمو بوتيك و آل استارو شباي مهتابيه توهمي خريد وخريد وخريدو....ذرت مكزيكي!!! آيس پك تويه شب باروني و دوباره مارك لوازم آرايشم(متوجه هستم كه دقيقا دارم چرت وپرت ميگم!!!) خب... منم ميشم يه جونوري كه بايه پيرهن مشكي ويه ديس خرماتموم ميشه....
رخت برکشیده ام ازشهرمغرورتان ای دست های خالی وحشت زای
رخت برکشیده ام ازرخوت نام وننگ تان
تاآستین کوچه ازشرم می چکد
من حقه های شعرتان راازبرمی شوم
بذر امیدی نتوان اینجاکاشت
خاک تن شهر-همه ازعریانی ست...
رخت برکشیده ام ازشهرتان ای نعره های بی صدا...
-
این شعر مربوط میشه به یک سال قبل...
روزای بدمی گذره...میره...و روزای خوب از راه میرسن...روزای پرازتئاتر...پرسه زدن توآمفی تئاترها...فجرمیادولطفش نصیب مامیشه...فیلم فجر...سینما...سینما...سینما...میشینی وفیلم میبینی...تئاتر می بینی...وازخودت فرارمی کنی؟!یابه خودت توجه می کنی؟!! تویه دنیای دیگه میری که...که........نفس میکشی...بااينكه ميدوني اين فيلمافيلم نيس ولي...میری...میری ومیری...... رهامیشی...مثه یه اسب وحشی...وتو نفس می کشی.میدونی که هیچی نیس...همه قشنگیه دنیایه لذت کوچیکه و پوچ...میدونی که ته تهش هیچی نیس...ولی بایدسرزنده باشی.زندگی کنی ودلتو خوش کنی به اتفاقای کوچیک قشنگ
کنارلحظه های کوچک زندگی دست به سینه می شینم...
باید زندگی کنی...اتفاقای خوب میان...منو تو دوباره لبخندمی زنیم...
عشقی وجودنداره.لبخندی وجودنداره..زندگی بیشترازیک دردنیس...امابایدازنسیمی که صورتتوخنک می کنه لذت ببری- ازدیدن ابرای سفید که تواین روزای نزدیک پاییز توآسمون شبیه پرمیشن شگفت زده شدبایداز نشستن کنار دریا لذت بردو آدم هارو عاشقانه دوست داشت..همه آدما...براگفتن حرفای خصوصی شون...دریارولایق میدونن.باسکوتشون باهاش حرف میزنن.فقط زل میزنن توچشای بی قرارش...گاهی به کویرخشک وسنگ ریزه هافک کن...گاهی به تنهایی کوه ها وخاک ...
امروز فیلمبرداریه فیلم کوتاهه-این اولین تجربه ی منه...امیدوارم برام شیرین باشه.
من این روزا یه خرده خستم...يه خرده دلگير...ازخودم...وفقط خودم...وبلاگم هم برام عذاب آورشده.اما...به خاطربعضی ازدوستان ودرخواست بعضی های دیگر!این وبلاگ کم وبیش به روزمیشه...برام مهم نیس که یک کامنت داشته باشم یا۱۰۰ تا همین که حضوربعضی هاروحس کنم وبهشون سربزنم کافیه...
هرشب آهنگ رگ خوابو گوش می کنم.به یادبعضیا !
نگاه كن!ردپايت هنوزتوي باغچه مانده.ولي سبزي ها كم حرف شدند!
نوشتم که دیگه به روزنمیشم...چون دیگه فرصت ندارم... بایدبه فکر کنکور باشم...و...کم کم اول مهرمیاد...پیش دانشگاهی ودیگه اصلافرصت اینو ندارم که بیام نت...
گفتم امشب زودبخوابم...که فردا تاظهرخواب نباشم...آخه قراریه فیلم کوتاه برا جشنواره بفرستم وفرداصبح بايد برم دنبال کارای اون و ازفردا كلا بخور وبخواب روكناربذارم....خلاصه که ساعت ۱۲ شد ومثلا خواستم بخوابم.رگ خواب محسن يگانه رو برا بار۲۰۰ شده بودكه كامل گوش كرده بودم!!!..نمیدونم یه هوچی شد زدبه سرم ... دیونه شدم...ساعت۱:۴۵ دقیقه
پدرخواب است
و مادرم داردسحري درست مي كند!!!
ومن-به اندازه ي قبرستان-دلگيرم
من اين حرف هاسرم نميشود!
بابا بزرگم رامي خواهم....
![]()
![]()
![]()
شايدبگيدخيلي كم تحملم درسته ميدونم....خيلي هاعزيزانشون روازدست ميدن اماصبوري مي كنند.اما من امشب دارم ديونه ميشم نميدونم امروز چند روز ميگذره هنوز۴۰ نشده....نه...من اگه وبلاگموتعطيل كنم ديگه حرفاموباكي بگم...
باورنكردم هنوز كه دوتايي شون باهم ماروگذاشتنورفتن
قبرستان را روي سرم كشيده بودم
كنارتو
حالاكه نفس هايت ته كشيده
زمين تو را ازمن گرفت
هواي نبودنت به سرم زده
به سرم زده
به من بگو
به من بگو...:
برايم چاي قندپهلوبريز!!!
-----------------------------------
حس حماقت بهم ميگه برو وپوشه هاي شخصي بابا رو بگرد...اين كارومي كنم وبين كلي عكس دانشجوها واردو ها و كنفرانس ها...يه هوچشمم ميخوره به يه عكس كه دوباره....ديونم مي كنه...
كنارهمديگه نشستيد توي اين عكس.... ![]()
بچه هااين فقط يه درد دل بود.وقتي مينويسم خيلي آروم ميشم...
ولي اگه دوست داشتيدبرا شادي روحشون صلوات....
ساعت۲:۳۰...شب همتون بخير!!!!
------------------------------------------------------------
امروز بابا ومامان بهم گفتند:پوسترشاملو رو ازدیواراتاقت بردار...
یادمه سال گذشته دقیقا سالروز شاملویعنی مردادماه بودکه کرج بودیم...خیلی تلاش کردم که بابا رو راضی کنم که بریم امامزاده طاهر.ولی نشد.حالا بابا امروز...بهم گفت:خوب شد نرفتیم!!!!یه سری مطلب خونده بودراجع به اینکه شاملوسیاسی بوده وامامزاده طاهرکلی اطلاعاتی هستندکه...که !
ای بابا.....ای بابا !

بی خیال که ملت چی میگن بامداد !
بازم به خوابم بیا...یک باردیگه !
۱-بایدبه صبح سلام روشنی داد
ونبایدازخورشیدپرسید-کجابودی؟
زندگی خودش جواب تازه ای داردبرای آه سردمان
تاساعت۷ که خورشیدبازبایدمشکوک برود-شایدپی چیزی!
اگرماه هم توی ترافیک بماند!
اگرتوهم نیایی
اگرآسمان هم زودتعطیل کند
دیگرآه نمیکشم
گوش هایم رامی گیرم
وبازندگی حرف نمیزنم
امشب ازخودم راضی میشوم که شعرتازه ای گفتم
وتاصبح فکرمی کنم
خورشیدبرای گل های کوچک دوردست
آفتاب برده است.

۲-بایدنگاهم کنی!
همین حالا
که ژولیدگی شبیه من است
که ژنده پوشی پابرهنه ام
فراموش کردم که بایدزندگی کنم
مثل همه مردم
بایدنگاهم کنی
حالاکه شب درخانه ام سوت میزند
دریا تمام تاریکی اش را روی هیکلم آوارمی کند
حالاکه جیرجیرک هالال بازی می کنند
ستاره هاـخودشان رابه موش مردگی زدند
نگاهم کن
حالاکه خروس همسایه هر روز صبح خواب می ماند
حتی برادرم جایش راخیس نمیکند
ایستگاه آخر
پیاده ام کردند
زندگی ام را-ولی پس ندادند
فقط تورادیدم
که برایم دست تکان میدادی
خدا-سر جایش نشسته بود
مدت هاي زيادي بودكه مادربزرگم دربستربيماري وكهولت افتاده بود.تامرز حيات نباتي پيش رفته بود.همه خودشون روبراي مراسم عزاداري ولباس سياه و...آماده كرده بودند.اماپدربزرگم...مثل مردجوني بودكه سالم وسلامته وازديوار راست بالاميره وحالا به فكر ازدواج مجددافتاده!!!!
اون يه موتور سوارحرفه اي بودوعاشق سرعت توي خيابون هامثل جون هاي پرازانرژي.يكي ازهمين روزايي كه همه ازمادربزرگم قطع اميدكردند پدربزرگم وقتي سوارموتورهستش...تصادف مي كنه ومدتي در سي سي يوبستري ميشه...
من ومادرم عازم مكه شديم...6روز مدينه و6روزمكه.... روزهاي آخر دائم خواب پدرم رو ميديدم كه البته دراين سفرهمراه مانبود.خواب مي ديدم پدرم توي برف وسرماقدم ميزنه درحالي كه قاصدكي درهوامعلقه...وبرف ازروي شاخه هاروي سرش تكون داده مميشه....از زمان كودكي تعبيرخواب روازپدربزرگم يادمي گرفتم ومعناي اين خوابهاي هرشب من براي پدرم چيزي جز اندوه وفشار روحي نبود... خيلي نگران بودم و دائم باخودم فكرمي كردم خدايا يعني پدرمن ازچه مشكلي رنج ميبره كه دائم اين خوابها رو مي بينم....
روزآخرمسافرت بود.همه براي برگشتن به ايران لباسهاي سفيدوجديدپوشيده بودندوشادومنتظربراي بازگشت.ساعت2نصفه شب بودكه تلفني ازطريق پدرم شنيديم:پدربزرگم 2روزه كه تموم كرده!!! هتل روبه سمت فرودگاه ترك كردم.منتهابه جاي لباس سفيد سياه پوشيده بودم.تمام مدت توي فرودگاه يواشكي گريه مي كردم.دل مي زدم....زارمي زدم.وهمه به من نگاه مي كردندوتوي دلشون ميگفتندشايد!چه دخترمعصومي.طفلي به خاطروداع باخونه خدا چقدر گريه كرده... حدوداساعت1ظهربودكه به مشهدبرگشتيم...باباوچندنفربه استقبال مون اومده بودند.بابا رو درحالي ديدم كه چشاش كاسه خون بود.تامارو ديدند بادسته گل به سراغ مون اومدندوناراحتي شون روپنهون كردند.بابا رو بوسيدم وگفتم:تسليت ميگم.
سوارماشين شديم.گوشي بابا دست من بود.اس ام اس هاشو ديدم:در گذشت مادر عزيزتان راتسليت مي گوييم وازخداوندمتعال........
چقدر منتظرآخرين روز سفرمكه بودم.براي رسيدن اين روز لحظه شماري مي كردم.روزي كه خونمون پرازمهمون ميشد.همه به استقبال مون ميومدن بادسته گل وهديه.ودور هم لبخندومحبتي كه در جمع ماوجود داره...خونه پرمي شدازحضورآدمايي كه دوسشون دارم....اما به محض رسيدن به ايران....به سردخونه رفتم.درحالي كه باجنازه مادربزرگم وداع گفتم.وعزيزانم همه سياه پوش.بعدازاون- تدفين جنازه.مادربزرگم رو لابه لاي صداي جيغ نوه هادفن كردند ومن پرسيدم....پدر بزرگم كجاست؟
گفتندزيرتابوت مادربزرگت پدربزرگ رو دفن كردند..... واين بود سهم من...اين بود سهم من....به من ديرخبر داده بودند.حالاكه باخبرشده بودم مي گفتند:گريه نكن....نرو...بشين...آب بخور....
اين بودسهم من وديگر خانه تان خالي ست...ديگردستي سبزي هاي باغچه را نمي چيندوپيرمرد سمت مسجدنميرودكه اذان بگويد...... سهم من اين بودوحالا....يكدم ازخيال من نميرود پدربزرگ باپالتوي مشكي وانگشتري دردستاني قوي وقدي كه خميده نبود....
باور نمي كنم...باورنمي كنم....وهنوز پدربزرگ....داردتوي حياط سبزي مي چيندوواين را.ازلابه لاي درختان حياط سبزخانه اش مي بينم....
بابا بزرگم....حسرت خداحافظي ازت به دلم موند.الهي دورت بگردم... رفتي وداغ شو به دلم گذاشتي.اماهنوزپالتوي تو...روي جالباسي چوبي اتاقت هست....حالاكنارقاب عكس عموي شهيدم...عكس تو ومادربزرگم رو ميذارم واين خونه...ساكت مي مونه...بي صاحب... وقناري هاديگه هيچ وقت نمي خونن....

كساني كه مايل هستندسري به فتوبلاگ عكاسي بنده بزنندكليك كنند:
سلام...فتوبلاگ هنوزناقصه وتعدادکمی عکس دراون هس اماازدوستانی که سرزدندسپاسگزارم....
ببخشیدکه مدتیه نمیتونم به وب سربزنم.به زودی....![]()
۱-بدرودعشق من
تورابرای سال های گریه قدر دانم
ازشاخسارتو سیبی چیده ام
وازآسمان توستاره ای
بدرودعشق من
كنار غریبه ها نشستن
ازپنجره انسان هاي ناآشنا
چشم هايت راجستن
دردکشنده ای ست
و سيب رابايدگريست
رهاكردستاره رابي آسمان
درنگاه پياده ات
تو مهرباني ومن را
به آغوش خاك مي سپاري
به خاك-اعتمادبايدكرد...

۲-در انجماد تفکرشهر-خورشیدبیهوده می سوزد
بیشترین ارتفاع شهر
تابوت مردمانی ست که هر روز روی دست می رود
باید هر روزتاناکجابدوم!هر روزخیابان راپس بزنند-پاهایم که وحشی می شودند
وتنها-صورت من رامی سوزاند
خورشیدی که بایدبه جیره اش بیت
افسارمن دردستان مرده ات جامانده است...

تو رادوست میدارم و میتوانم عاشقت باشم
چراکه تو تمام آن چیزی هستی که مرا به وجدمی آورد
چراکه-چشم هایم رابه گریه وامیداری
قناری کوچک لبخند را
روی لب هایم مینشانی
تو رادوست میدارم ومیتوانم عاشقت باشم
بی آنکه بخواهم چیزی رابه خاطرآوری
![]()
دل من ازغم دوريت مرده
توخيال مي كني خوابش برده
يه دفعه ازمن بيچاره چرا
نمي پرسي زنده ام يامرده
ساده ست نوازش سگي ولگرد
شاهدآن بودن كه چگونه زيرغلطكي مي رود
وگفتن كه ((سگ من نبود))
ساده ست ستايش گلي
چيدنش
وازيادبردن كه گلدان را آب بايد داد
ساده ست بهره جويي ازانساني
دوست داشتنش بي احساس عشقي
اورابه خود وانهادن وگفتن
كه ديگرنمي شناسمش.
ساده ست لغزش هاي خودراشناختن
باديگران زيستن به حساب ايشان
وگفتن كه من اين چنين ام.
ساده ست كه چگونه مي زيم
باري
زيستن سخت ساده ست
وپيچيده نيزهم .
its easy to pat a stray dog
See it be run over by a roller
and say (( it was not my dog ))
Its easy to adore a flower
Pick it and forget
You must water the flowerpot
Its easy to abuse one
Love her with no feeling of love
Forsake her and say I no more know her
Its easy to know youre wrongs
To live off of others
And say " so I am"
Its easy how to live
Yea
Its terridly resy to live
And knotted too.
مارگوت بيكل (ترجمه ي احمدشاملو)
یک تکه ماه افتاده ست گوشه شب- زرد وزار
آسمان سیاه می کندابهت دشت را
کنارخون مردگی دست های جاده
تب داردزمین ومن هم لابد-کافرم!
وشعر-سراسر خالی ازعشقی بزرگ
گاهی درون سینه ام آسمان نفس میکشد
چراغ هاراخاموش میکنم تاستاره هامرابهتر ببینند
به اندازه نفرت
دوستش میدارم-شب را
در وحشتش آرامشی هست...
بسان واژه هایی که میزایدومی میرند...
و درمن دفن می شوند...
![]()
برد امشب ماتادورهاروبه همه طرفداران بازی های قشنگ اسپانیاتبریک میگم
موهایم که بلندمی شودیادم می آیدزنده ام
گریه ام می گیرد
زمین مرابه آسمان پاس می دهد
گنجشک هاهم آشیان دارند....
![]()
دلم می خواهد درسماجت ماه
گلوگاهم را-به کورترین نقطه شب بسپارم
به آهنگ غمگینی که درگوشم فریادمی زند
ویک تکه فرش که برآن میپیچدبه خودهیکل خاموشم
قسم به تمام انسان هاکه ماسیده اندپشت دیوارخود
جزیک تکه تعلق که درآن بتوان نشست
وچشم هایت رابه خاطرآورد
یاطرح سازی که هرگزنداشته ای -روی دیوارنقش کنی...
هیچ چیزنمی خواهم
تو-سرجایت میمانی
چشم هایت راکه میبندی
من قایم می شوم
پشت دیوار انسان ها
امشب له می شوم
زیرپای آسمان
می ترسند درجستجوی آشیانه باشیم
گورهاراتنگ می سازند
چنگ می زدم ساقه های یأس راكه برديوارتان چنبرمي زد وقتي كه دست هاتان جان ميداد
حالاشبيه تو
طردمي كندمرا آسمان
شاخه تاريكي مرابه باغچه مي خواند
باغچه سهم من است
آشيانه بزرگ من

سفرکردم
وشهر
شهرخاموش وزباله هاخوابیدند
صداباسکوت آشتی کرده است
ومی گرید-آرام
پشت پوست مال دیوارهاوگاری ها
زائری
درانزوای چادری تیره....
سلام به دوستان همیشه همراهم وممنون ازلطف ومهربونیشون که تواین یه هفته غیبت
وبموتنهانذاشتند. آخرین شبی که کربلابودم(شهرکثیف کربلا) این شعرو گفتم... واون زائرهم
کاملاخیالی بود....تواین پست چندتاتصویرتقریبانامربوط گذاشتم که خیلی دوسشون دارم...

تابه حال این همه بدبختی وکثیفی.این همه گدا ندیده بودم.درسته که همیشه ماایرانی هاازوضعیت کشور غرمی زنیم اما اونجاآرزومی کردیم زودتربرگریدم ایران!!! البته همینطورهم بلعکس وقتی به کشورمتمدن تروثروتمندتری سفرمی کنی....
یه سری آدماهستندکه بهترین هارو دارند.خوشبخت اند..... سلامتی مهم ترازهرچیزی...وخانواده...زندگی مجلل...وهرچیزخوبی که برازندگی اهمیت داره و وجودش لازمه.ولی بارهادیدم که طرف اشک میریزه ومیگه:من خیلی بدبختم...مثلا شایدبرااینکه حالش گرفته باشه آخه شایدیه نفربهش گفته باشه بالای چشت ابرو... نمیدونم چرامایادنگرفتیم شاکرباشیم...وهمیشه برای بهترشدن تلاش کنیم...شایدمنم فقط حرف بزنم...!

دوس داشتی پسربچه باشی بایه گاری چوبی که توشهرکربلاوسط زباله ها التماس کنی که پیر زن های ایرانی رو تاحرم برسونی؟دوس داشتی یه دختربچه باشی که کنارخیابون نون قندی بفروشی....؟ تاحالافکرکردی که چراتواین قرن زندگی می کنی؟ تواین خانواده....تومیتونستی یه روستایی باشی شایدصدسال پیش تویه کشور دورافتاده... میتونستی یه دخترشمالی باشی مثلا۵۰سال پیش وهر روز بادامن گلگلی میرفتی توزمین برنج و.... یایه آدم تویه قبیله آفریقایی!!!
زمین اسرار میلیون ها مرده رو تودلش دفن می کنه وهیچی نمیگه....

یه آهنگ هس که میگه:
عشق قدیمی من...خوش اومدی به خونه
اومدی ودل من دوباره شد دیونه
اومدی تادوباره جون بگیره نفس هام
دست توروبگیرم ددوباره توی دستام...

ازهمه دوستان عزیز وهواداران حامدبهدادوسینمامیخوام که سری به این وبلاگ بزنند.مر۳۰
روز مرد هم مبارک!
دلم مي خواديه خرده حرف بزنم...باكي...ياتوي دفترم مي نويسم ياتوي وبلاگ...
دلم مي خوادخيلي كارابكنم..خيلي جاهابرم اما... نمي دونم..محدوديت وم ح د و د ي ت
هرباركه تئاتري اجراميشه كلي بايددستبوسي مامان جونو كنم تارضايت بده برم.اونم باكلي شرط...
ولي...ولي.... دنياتومشتمه وقتي كه برقاخاموش ميشه واجراشروع ميشه... بدنم مور مورميشه وقتي بازيگرسردش ميشه من يخ مي كنم وقتي گريه مي كنه من دق مي كنم و وقتي فريادمي كشه من...
هوووووف!مي بيني...دنياي من همينه.چه دنياي كوچيكي دارم.خب چراگاهي اوقات دنياموازم ميگيرن!!!
هه! تواين همه جنگ وتهديدوخون وخونريزي وگرسنگي...گاهي اوقاتم قشنگي هاي دنيا!! تواين دنياي شلوغ وبزرگ...منم يه موجودزندم بايه دنياي كوچيك.هميشه دلم مي خواد دستاي خداروببوسم
ولي ميبينم كه هنوز...خيلي قدم كوتاهه...
دوس دارم سرمو زيريه پتوبكشم وهيچي نبينم ازاين همه جنجال و...يه دنيا...
فقط وفقط باخودخوش خلوت كنم ....
.
.
.

دلم تئاترمي خواد....تئاترمي خوادوووتئاتر....
قدم زدن توي خيابون...اونم توشب...زيرچراغاي شهر...
اگه بارون بياد...
مخصوصااگه پاهات توروبه سمت يه آمفي تئاتربكشونن...يايه سينما....
هوووف كه چه حالي داره...

(دارم میرم مسافرت وتقریباهفت روز نیستم ولی وقتی برگشتم حتمابه کسانی که کامنت
گذاشتندپاسخ میدم.وازهمه کسانی که لطف دارندوکامنت میذارندممنونم.راستی به جای منم این چند روزو واسه جام جهانی هیجان بذارید چون نمیتونم ببینم
اینکه اسپانیاقهرمان میشه شکی نیس ولی خدایی آلمان امشب خیلی قشنگ بازی کرد!
همیشه شادباشیدوتاهفته دیگه خدانگهدار)
۱-شب هایی که خالی بودازتوآسمان
ستاره هاروی پوست باغچه می ریختند
پرازخالی بود چشم های حوض
ماه-درلاک انزوا
به آواز محزون دشت گوش میکرد ومن
فکرمی کردم هنوز زنده ام
ستاره هابه آشیان برنخواهندگشت چراکه دیگرخاموش وخفته اند...
۲-بگذار درآسمان تو به ستاره هاخیره شوم
وازدرختان تو سیب بچینم
دنیاراتنگ در دستانم می گذاری....
۳-
درسینه ام بی توشهری درظلمت خفته ست
سکوتی به تنهایی
وچراغ های شکسته به فردای بی خورشیدمی اندیشند...