مدت هاي زيادي بودكه مادربزرگم دربستربيماري وكهولت افتاده بود.تامرز حيات نباتي پيش رفته بود.همه  خودشون روبراي مراسم عزاداري ولباس سياه و...آماده كرده بودند.اماپدربزرگم...مثل مردجوني بودكه سالم وسلامته وازديوار راست بالاميره وحالا به فكر ازدواج مجددافتاده!!!!

اون يه موتور سوارحرفه اي بودوعاشق سرعت توي خيابون هامثل جون هاي پرازانرژي.يكي ازهمين روزايي كه همه ازمادربزرگم قطع اميدكردند پدربزرگم وقتي سوارموتورهستش...تصادف مي كنه ومدتي در سي سي يوبستري ميشه...

من ومادرم عازم مكه شديم...6روز مدينه و6روزمكه.... روزهاي آخر دائم خواب پدرم رو ميديدم كه البته دراين سفرهمراه مانبود.خواب مي ديدم پدرم توي برف وسرماقدم ميزنه درحالي كه قاصدكي درهوامعلقه...وبرف ازروي شاخه هاروي سرش تكون داده مميشه....از زمان كودكي تعبيرخواب روازپدربزرگم يادمي گرفتم ومعناي اين خوابهاي هرشب من براي پدرم چيزي جز اندوه وفشار روحي نبود... خيلي نگران بودم و دائم باخودم فكرمي كردم خدايا يعني پدرمن ازچه مشكلي رنج ميبره كه دائم اين خوابها رو مي بينم....

روزآخرمسافرت بود.همه براي برگشتن به ايران لباسهاي سفيدوجديدپوشيده بودندوشادومنتظربراي بازگشت.ساعت2نصفه شب بودكه تلفني ازطريق پدرم شنيديم:پدربزرگم 2روزه كه تموم كرده!!! هتل روبه سمت فرودگاه ترك كردم.منتهابه جاي لباس سفيد سياه پوشيده بودم.تمام مدت توي فرودگاه يواشكي گريه مي كردم.دل مي زدم....زارمي زدم.وهمه به من نگاه مي كردندوتوي دلشون ميگفتندشايد!چه دخترمعصومي.طفلي به خاطروداع باخونه خدا چقدر گريه كرده... حدوداساعت1ظهربودكه به مشهدبرگشتيم...باباوچندنفربه استقبال مون اومده بودند.بابا رو درحالي ديدم كه چشاش كاسه خون بود.تامارو ديدند بادسته گل به سراغ مون اومدندوناراحتي شون روپنهون كردند.بابا رو بوسيدم وگفتم:تسليت ميگم.

سوارماشين شديم.گوشي بابا دست من بود.اس ام اس هاشو ديدم:در گذشت مادر عزيزتان راتسليت مي گوييم وازخداوندمتعال........

چقدر منتظرآخرين روز سفرمكه بودم.براي رسيدن اين روز لحظه شماري مي كردم.روزي كه خونمون پرازمهمون ميشد.همه به استقبال مون ميومدن بادسته گل وهديه.ودور هم لبخندومحبتي كه در جمع ماوجود داره...خونه پرمي شدازحضورآدمايي كه دوسشون دارم....اما به محض رسيدن به ايران....به سردخونه رفتم.درحالي كه باجنازه مادربزرگم وداع گفتم.وعزيزانم همه سياه پوش.بعدازاون- تدفين جنازه.مادربزرگم رو  لابه لاي صداي جيغ نوه هادفن كردند ومن پرسيدم....پدر بزرگم كجاست؟

گفتندزيرتابوت مادربزرگت پدربزرگ رو دفن كردند..... واين بود سهم من...اين بود سهم من....به من ديرخبر داده بودند.حالاكه باخبرشده بودم مي گفتند:گريه نكن....نرو...بشين...آب بخور....

اين بودسهم من وديگر خانه تان خالي ست...ديگردستي سبزي هاي باغچه را نمي چيندوپيرمرد سمت مسجدنميرودكه اذان بگويد...... سهم من اين بودوحالا....يكدم ازخيال من نميرود پدربزرگ باپالتوي مشكي وانگشتري دردستاني قوي وقدي كه خميده نبود....

باور نمي كنم...باورنمي كنم....وهنوز پدربزرگ....داردتوي حياط سبزي مي چيندوواين را.ازلابه لاي درختان حياط سبزخانه اش مي بينم....

بابا بزرگم....حسرت خداحافظي ازت به دلم موند.الهي دورت بگردم... رفتي وداغ شو به دلم گذاشتي.اماهنوزپالتوي تو...روي جالباسي چوبي اتاقت هست....حالاكنارقاب عكس عموي شهيدم...عكس تو ومادربزرگم رو ميذارم واين خونه...ساكت مي مونه...بي صاحب... وقناري هاديگه هيچ وقت نمي خونن....

 

                 

                   كساني كه مايل هستندسري به فتوبلاگ عكاسي بنده بزنندكليك كنند:      

                                                   حس پنهان

سلام...فتوبلاگ هنوزناقصه وتعدادکمی عکس دراون هس اماازدوستانی که سرزدندسپاسگزارم.... 

ببخشیدکه مدتیه نمیتونم به وب سربزنم.به زودی....