وبازهم سلامی دیگر..
۱-بدرودعشق من
تورابرای سال های گریه قدر دانم
ازشاخسارتو سیبی چیده ام
وازآسمان توستاره ای
بدرودعشق من
كنار غریبه ها نشستن
ازپنجره انسان هاي ناآشنا
چشم هايت راجستن
دردکشنده ای ست
و سيب رابايدگريست
رهاكردستاره رابي آسمان
درنگاه پياده ات
تو مهرباني ومن را
به آغوش خاك مي سپاري
به خاك-اعتمادبايدكرد...

۲-در انجماد تفکرشهر-خورشیدبیهوده می سوزد
بیشترین ارتفاع شهر
تابوت مردمانی ست که هر روز روی دست می رود
باید هر روزتاناکجابدوم!هر روزخیابان راپس بزنند-پاهایم که وحشی می شودند
وتنها-صورت من رامی سوزاند
خورشیدی که بایدبه جیره اش بیت
افسارمن دردستان مرده ات جامانده است...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۸۹ ساعت توسط ...
|