وتو...نفس مي كشي
روزای بدمی گذره...میره...و روزای خوب از راه میرسن...روزای پرازتئاتر...پرسه زدن توآمفی تئاترها...فجرمیادولطفش نصیب مامیشه...فیلم فجر...سینما...سینما...سینما...میشینی وفیلم میبینی...تئاتر می بینی...وازخودت فرارمی کنی؟!یابه خودت توجه می کنی؟!! تویه دنیای دیگه میری که...که........نفس میکشی...بااينكه ميدوني اين فيلمافيلم نيس ولي...میری...میری ومیری...... رهامیشی...مثه یه اسب وحشی...وتو نفس می کشی.میدونی که هیچی نیس...همه قشنگیه دنیایه لذت کوچیکه و پوچ...میدونی که ته تهش هیچی نیس...ولی بایدسرزنده باشی.زندگی کنی ودلتو خوش کنی به اتفاقای کوچیک قشنگ
کنارلحظه های کوچک زندگی دست به سینه می شینم...
باید زندگی کنی...اتفاقای خوب میان...منو تو دوباره لبخندمی زنیم...
عشقی وجودنداره.لبخندی وجودنداره..زندگی بیشترازیک دردنیس...امابایدازنسیمی که صورتتوخنک می کنه لذت ببری- ازدیدن ابرای سفید که تواین روزای نزدیک پاییز توآسمون شبیه پرمیشن شگفت زده شدبایداز نشستن کنار دریا لذت بردو آدم هارو عاشقانه دوست داشت..همه آدما...براگفتن حرفای خصوصی شون...دریارولایق میدونن.باسکوتشون باهاش حرف میزنن.فقط زل میزنن توچشای بی قرارش...گاهی به کویرخشک وسنگ ریزه هافک کن...گاهی به تنهایی کوه ها وخاک ...
امروز فیلمبرداریه فیلم کوتاهه-این اولین تجربه ی منه...امیدوارم برام شیرین باشه.
من این روزا یه خرده خستم...يه خرده دلگير...ازخودم...وفقط خودم...وبلاگم هم برام عذاب آورشده.اما...به خاطربعضی ازدوستان ودرخواست بعضی های دیگر!این وبلاگ کم وبیش به روزمیشه...برام مهم نیس که یک کامنت داشته باشم یا۱۰۰ تا همین که حضوربعضی هاروحس کنم وبهشون سربزنم کافیه...
هرشب آهنگ رگ خوابو گوش می کنم.به یادبعضیا !