۱-شب هایی که خالی بودازتوآسمان

ستاره هاروی پوست باغچه می ریختند

پرازخالی بود چشم های حوض

ماه-درلاک انزوا

به آواز محزون  دشت گوش میکرد ومن

فکرمی کردم هنوز زنده ام

ستاره هابه آشیان برنخواهندگشت چراکه دیگرخاموش وخفته اند...


۲-بگذار درآسمان تو به ستاره هاخیره شوم

وازدرختان تو سیب بچینم

دنیاراتنگ در دستانم می گذاری....


۳-

درسینه ام بی توشهری درظلمت خفته ست

سکوتی به تنهایی

وچراغ های شکسته به فردای بی خورشیدمی اندیشند...