۱-شب هایی که خالی بودازتوآسمان
ستاره هاروی پوست باغچه می ریختند
پرازخالی بود چشم های حوض
ماه-درلاک انزوا
به آواز محزون دشت گوش میکرد ومن
فکرمی کردم هنوز زنده ام
ستاره هابه آشیان برنخواهندگشت چراکه دیگرخاموش وخفته اند...
۲-بگذار درآسمان تو به ستاره هاخیره شوم
وازدرختان تو سیب بچینم
دنیاراتنگ در دستانم می گذاری....
۳-
درسینه ام بی توشهری درظلمت خفته ست
سکوتی به تنهایی
وچراغ های شکسته به فردای بی خورشیدمی اندیشند...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت توسط ...
|