هوااااااا سررررررررد... يه كت مخمل سورمه اي پوشيدمو ... دارم فكر مي كنم چقدرشبيه هيچي شدمابرا بساطشونو ريختون روآسمونو... من بيزارم.ازاين سفري كه اومدموبايدبرم... گاهي فك مي كنم برم پي تئاترو زندگي رو زندگي كنم...يه حس لعنتي بهم ميگه:ديونه! تو هم مثه بابابزرگومادربزرگت ميري زيرخاك...خيلي اتفاقي...تويه روزآفتابي...  به اين فك كن كه چرا بوجوداومدي...؟       

  خورشيدي كه نطفه ام را درسايه اش بست....   

اگه قرار باشه منم مثه همسن وسال هام فقط توكفه كنكور و موبايلمو اس ام اساي عاشقونه باشمو بوتيك و آل استارو شباي مهتابيه توهمي خريد وخريد وخريدو....ذرت مكزيكي!!! آيس پك تويه شب باروني  و دوباره مارك لوازم آرايشم(متوجه هستم كه دقيقا دارم چرت وپرت ميگم!!!) خب... منم ميشم يه جونوري كه بايه پيرهن مشكي ويه ديس خرماتموم ميشه....

رخت برکشیده ام ازشهرمغرورتان ای دست های خالی وحشت زای

رخت برکشیده ام ازرخوت نام وننگ تان

تاآستین کوچه ازشرم می چکد

من حقه های شعرتان راازبرمی شوم

بذر امیدی نتوان اینجاکاشت

خاک تن شهر-همه ازعریانی ست...

رخت برکشیده ام ازشهرتان ای نعره های بی صدا...

-

این شعر مربوط میشه به یک سال قبل...