فردا برای من یک روز خیلی خاصه . که دوسش دارم با اینکه نمیدونم چه رنگیه .آخه فردا کسی رو میبینم که از بین این همه آدم تونست برای من عزیز باشه... آدم هایی با دست ها و چشم های مختلف ... با کفش های کوچک وبزرگ- نو و کهنه و رنگی و... قدم های تند و آهسته ... و اندوه ها ولبخندهاشون ... حتی اونایی که با نگاهشون باهام حرف ها داشتند ونمیخواستم ببینم ...  تمام زنان خسته از انتظار ایستگاه که توی اتوبوس بهشون نگاه میکردم ودغدغه هاشون و میدیدم ... تمام انسان هایی که گاهی باهم یک جا منتظر چیزی بودیم مثلا  ورود دکتر .حتی کسی که ازش آدرس پرسیدم...! کسایی که باهاشون قدم زدم بار ها ... زیربارون ... بی چتر.با چتر ... ! گاهی دستم و گرفتن اما من گرمای جیبم و ترجیح میدادم.... و آدم های جدیدی که  هربار توی قطار باهاشون آشنا شدم قبل ازاینکه هر دو مون با یک خداحافظی ویک چمدون سنگین از هم جدا بشیم وخیلی زود لا یه لای جمعیت راه آهن محو بشیم....