نگاه كن!ردپايت هنوزتوي باغچه مانده.ولي سبزي ها كم حرف شدند!
نوشتم که دیگه به روزنمیشم...چون دیگه فرصت ندارم... بایدبه فکر کنکور باشم...و...کم کم اول مهرمیاد...پیش دانشگاهی ودیگه اصلافرصت اینو ندارم که بیام نت...
گفتم امشب زودبخوابم...که فردا تاظهرخواب نباشم...آخه قراریه فیلم کوتاه برا جشنواره بفرستم وفرداصبح بايد برم دنبال کارای اون و ازفردا كلا بخور وبخواب روكناربذارم....خلاصه که ساعت ۱۲ شد ومثلا خواستم بخوابم.رگ خواب محسن يگانه رو برا بار۲۰۰ شده بودكه كامل گوش كرده بودم!!!..نمیدونم یه هوچی شد زدبه سرم ... دیونه شدم...ساعت۱:۴۵ دقیقه
پدرخواب است
و مادرم داردسحري درست مي كند!!!
ومن-به اندازه ي قبرستان-دلگيرم
من اين حرف هاسرم نميشود!
بابا بزرگم رامي خواهم....
![]()
![]()
![]()
شايدبگيدخيلي كم تحملم درسته ميدونم....خيلي هاعزيزانشون روازدست ميدن اماصبوري مي كنند.اما من امشب دارم ديونه ميشم نميدونم امروز چند روز ميگذره هنوز۴۰ نشده....نه...من اگه وبلاگموتعطيل كنم ديگه حرفاموباكي بگم...
باورنكردم هنوز كه دوتايي شون باهم ماروگذاشتنورفتن
قبرستان را روي سرم كشيده بودم
كنارتو
حالاكه نفس هايت ته كشيده
زمين تو را ازمن گرفت
هواي نبودنت به سرم زده
به سرم زده
به من بگو
به من بگو...:
برايم چاي قندپهلوبريز!!!
-----------------------------------
حس حماقت بهم ميگه برو وپوشه هاي شخصي بابا رو بگرد...اين كارومي كنم وبين كلي عكس دانشجوها واردو ها و كنفرانس ها...يه هوچشمم ميخوره به يه عكس كه دوباره....ديونم مي كنه...
كنارهمديگه نشستيد توي اين عكس.... ![]()
بچه هااين فقط يه درد دل بود.وقتي مينويسم خيلي آروم ميشم...
ولي اگه دوست داشتيدبرا شادي روحشون صلوات....
ساعت۲:۳۰...شب همتون بخير!!!!
------------------------------------------------------------
امروز بابا ومامان بهم گفتند:پوسترشاملو رو ازدیواراتاقت بردار...
یادمه سال گذشته دقیقا سالروز شاملویعنی مردادماه بودکه کرج بودیم...خیلی تلاش کردم که بابا رو راضی کنم که بریم امامزاده طاهر.ولی نشد.حالا بابا امروز...بهم گفت:خوب شد نرفتیم!!!!یه سری مطلب خونده بودراجع به اینکه شاملوسیاسی بوده وامامزاده طاهرکلی اطلاعاتی هستندکه...که !
ای بابا.....ای بابا !

بی خیال که ملت چی میگن بامداد !
بازم به خوابم بیا...یک باردیگه !